تبليغاتX
پرواز...
پرواز...
درباره وبلاگ
زمانی واژه ها ، طنين باريدن باران بودند
بر حوض کوچک من...
کاش اما روزی بيايد که دفترم را به دريا بشويم...
زيرا خاموشی ، زبان ماهيان است!!!
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونیک
موضوعات مطالب
طنز
حکمتانه
داستان های عرفانی
داستان
شعر
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
اخبار پیام نور
یه سایت خوب واسه دانشجوهای کامپیوتر
وبلاگ درس ساختمان داده ها
cloob.com
اخبار دانشگاه پيام نور استان گيلان
دانلود رایگان نرم افزار
انجمن پیشگامان فناوری اطلاعات
مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی دانشگاه پیام نور رشت
BinDownload
فناوری اطلاعات دانشگاه پیام نور گناوه
پيوندها
زندگی فهم نفهمیدن هاست
Blazing-Star
یادنامه::..
Imperfect-World
?؟خاکستر عشق?؟
Varnic
سارا
CavaRex-SW
قلب آبی
...:::معجزه ی عشق:::...
فرازمند
جادوی مومیایی
ღحصار عشقღ
Hampress
ForgottenEmpire
هم اندیشی متخصصین و مهندسان گیلانی
صورت زخمی
Yoola
مهندسی کامپیوتر دانشگاه پیام نور مرکز رشت
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان گروه تمپفا
محسن طباطبائی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
قالب وبلاگ
امكانات

مدت‌ها بود که گنجشک با خدا هیچ سخن نمی‌گفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان می‌گفت:

من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. او حتماً خواهد آمد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درختان نشست.

فرشتگان چشم به او دوختند، اما گنجشک هیچ نگفت.

و خداوند لب به سخن گشود:

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم و سرپناه بی‌کسی‌ام. طوفانت آن را از من گرفت.

تنها داراییم همان لانه محقر بود که آن هم......

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی طنین‌انداز شد. همه فرشتگان سر به زیر انداختند.

خداوند گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آن‌‌گاه تو ار کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خداوند گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از همه دور کردم و آنان ندانسته به دشمنی‌ام برخاستند.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد….


نوشته شده در جمعه 1388/03/08 توسط الهه | لينك ثابت |
اینم از غروب...


نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04 توسط الهه | لينك ثابت |


نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28 توسط الهه | لينك ثابت |
این روزها بدجوری دورو برمون شلوغ شده، من که احتیاج به یه جای آروم دارم تا یکم استراحت کنم. همه در تکاپو و شلوغی، آخه این همه هیاهو واسه چی؟ عیده؟ خوب باشه! این چند روز هم مثل بقیه روزهای خدا! یعنی ما فقط باید واسه عید خونه تکونی کنیم؟ فقط تو عید به دوستان و آشناها سر بزینم؟ تو عید خوش بگذرونیم؟ بابا بیاین زندگی کنیم، تو هر لحظه زندگی کنیم، واسه همون لحظه زندگی کنیم... این روزها بیشتر خودمون رو خسته می کنیم... من که خسته ام... بدجور... از شلوغی...از ترافیک... ولی انشالله که سال جدید یاد بگیریم چه طور نفس بکشیم و از ذره ذره ی اکسیژنی که می گیریم لذت ببریم. 

پیشاپیش"عیدتون مبارک"


نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27 توسط الهه | لينك ثابت |
سلام به همه ی دوستای عزیزم
از اینکه این همه مدت وبلاگم رو به روز نکردم از همتون عذر می خوام...
می خوام تولد دوباره ی وبلاگم با یه سوال همراه باشه، سوالی که خیلی وقتها باید از خودمون بپرسیم تا زندگیمون رو روز به روز بهتر کنیم، اما تو این دنیای ماشینی خیلی چیزها فراموش شده... و شاید مهمترینش خودمون و زمان اندک پیش رومونه
سوالم اینه:
"اگه بدونین از ساعت شنیِ زندگیتون فقط 1 روز باقی مونده، چی کار می کنید؟!"


نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08 توسط الهه | لينك ثابت |

می دونم همه این شعرو شنیدن... اما بعضی وقت ها تکرار قشنگه....

                  ****************************************************

خانه ي دوست كجاست ؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه ي نوری كه به لب داشت                       

                                                    به تاريكي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،                         

                        كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبز تر است

                                                                    و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

مي روي تا در آن كوچه كه از پشت بلوغ،

                                                      سر بدر مي آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

                         پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

                                                                                 و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صمیمیت سيال فضا،خش خش مي شنوي

كودكي مي بيني

                      رفته از كاج بلندي بالا

                                                   جوجه بردارد از كاج بلند

                                                                               و از او مي پرسي

                                                                                                 خانه ي دوست كجاست؟


نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20 توسط الهه | لينك ثابت |

 

اگر سفر نکنی،

اگر چیزی نخواهی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از راه تکراری بروی،

اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

از چیز هایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی،

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر هنگامیکه با شغلت،

با عشقت شاد نیستی،

آنرا عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن.

امروز کاری کن.

امروز مخاطره کن.

نگذار که به آرامی بمیری.

 

شادی را فراموش نکن.

و امروز باز هم زندگی کن.

امروز...

 

          "پابلو نرودا"

 


نوشته شده در جمعه 1387/08/17 توسط الهه | لينك ثابت |

داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پرنده ای که که تنها یک بار در عمرش می خواند، اما زیباتر از همه موجودات روی زمین. این پرنده از اولین لحظه ای که لانه ی خود را ترک می کند، به دنبال یک بوته ی خار می گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده، آرام نمی یابد. خود را به شاخه های وحشی می فشارد و در حالی که جان می دهد، آوازی می خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبای صوت سبقت می گیرد. آوازی خارق العاده که بهای آن زندگی است....

اما تمامی دنیا به سکوت می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد...

زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد....

 


نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06 توسط الهه | لينك ثابت |

 

آدمی دو قلب دارد

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است، همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد...می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند، نه می سوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری، او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی، او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد، نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی، نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند....

                     

 


نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24 توسط الهه | لينك ثابت |
 

فقط یکم آرامش...خواسته ی زیادیه؟؟؟؟!........

                                      

 


نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16 توسط الهه | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» ...
» غروب
» سال نو مبارک
» چه روزهای شلوغی
» ساعت شنی
» خانه ي دوست....
» نگذار به آرامی بمیری...
» بهترین
» دو قلب...
» همین...
» دو غمناك...
» امید...
» در گذرگاه جهان...
» سه چیز...
» ...
» لنگه کفش
» اولین کسی باش که...
» داستان چینی
» زندگی...
» بالهایی که گشوده نمی شوند!!!
» تخته سیاه
» معمای عشق...!
» پروانه
» خاطره ی پریدن
» ممممممم!!!
» راز شقایق
» بهشت و جهنم!
» بالهایت را کجا گذاشتی؟
» ملاقات
» زمان...

blue-diamond

الهه

blue-diamond

http://blue-diamond.blogfa.com

پرواز...

پرواز...

پرواز...

زمانی واژه ها ، طنين باريدن باران بودند
بر حوض کوچک من...
کاش اما روزی بيايد که دفترم را به دريا بشويم...
زيرا خاموشی ، زبان ماهيان است!!!

پرواز...

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog