سلام به همه دوستان عزیز و به هر کسی که به وبلاگ من سر میزنه...
متاسفانه بنا به دلایلی تا مدتها قادر به Up کردن نیستم، ( اینکه می گم قادر به آپ کردن نیستم، بیشتر منظورم اینکه که این محیط دیگه برام جذابیتی نداره، شاید درستتر اینه که بگم دنبال یک "تحولم"، که این تحول یا بین دوستان یا تو وجود خودم یا تو محیطی که هستم ــــ مهم نیست کجا و چه جوری! اما به هر حال یک تحول ــــ باید رخ بده!)، اگه موقعیتش پیش بیاد حتما سری به وبلاگهاتون میزنم و شاید دوره به قول دوستان "انزوا" به زودی تموم شه و با دست پر برگردم، و البته در صورتی که این اتفاق بیفته، وبلاگم هم پـــر بــــار "تـــــر" میشه!
(اعتماد به نفس رو داشتین؟! "پـــر بـــار تـــر!!!)
با تشکر از همه دوستان و به امید اینکه از نبود من "کمال لذت و استفاده رو ببرین"، که میدونم میبریـــــــــــــــــــــــد!! ![]()
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند ، آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
...
از مهمترین راههای صرفهجویی در زمان، استفاده از تجارب دیگران است. (آنتونی رابینز)
گوش دادن را بیاموز، گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در می زنند. (جکسون براون)
گرد رفتارهایی که شما را به سمت گناه سوق میدهد نگردید. (آنتونی رابینز)
شور و شوق هر مشکلی را به یک فرصت تبدیل میکند. (آنتونی رابینز)
سپاسگزار خود باشید؛ آنها یاری دهنده شما هستند. (آنتونی رابینز)
عوام ثروتمندان را محترم میشمارند، خواص دانشمندان را. (افلاطون)
قلبی که ایمان داشته باشد، از هیچ انسانی نمیترسد. (باتلر یاتس)
به خاطر اتفاقات آینده نفست را در سینه حبس نکن. (اندرو متئوس)
هیچگاه در راه رسیدن به آرمانهایت تسلیم نشو. (جکسون براون)
گمراهترین دشمن هر کس، در درون او آرمیده است. (باتلر یاتس)
بودجه محدود، مشوق تفکرات خلاق است. (جکسون براون)
کاری را که خود میتوانی، از دوستت نخواه. (باتلر یاتس)
برای ثروتمند شدن باید از کارت لذت ببری. (مارک فیشر)
وقتی بپذیری، دیگر خشمی در کار نیست. (باتلر یاتس)
نباید از اشتباه و زمین خوردن شرم کرد. (مارک فیشر)
از پیر شدن نترس، از رشد نکردن بترس. (باتلر یاتس)
زنهار از مرد دانایی که میداند داناست. (باتلر یاتس)
در پی رسیده به هدف باش، نه افتخار. (باتلر یاتس)
هرجا ایستادهای، شادی سبز کن. (باتلر یاتس)
اول پسانداز کنید بعد خرج کنید. (آندرو متئوس)
یک مرد بازرگان تصمیم میگیرد تا فرزندش را برای فراگیری راز خوشبختی به نزد عالمترین مردان روزگار بفرستد. پسرک جوان چهل روز تمام را در میان بیابانها طی نمود تا در بلندای یک کوه به قصر زیبایی رسید. در آنجا آن فرد فاضلی که پسرک به دنبال آمده بود زندگی میکرد.
اما بجای روبرو شدن با مردی مقدس، قهرمان داستان ما، وقتی که وارد سالن اصلی قصر گردید، با یک تحرک و فعالیت بسیار زیادی مواجه شد. بازرگانان و تجاری بودند که وارد و خارج میشدند، افرادی بودند که آوازخوانان حرف میزدند، یک ارکستر کوچک دیده میشد که در حال نواختن آهنگهای ملایم بود و یک میز بزرگ مملو از خوشمزهترین غذاهای آن منطقه از دنیا دیده میشد. آن مرد فاضل و دانشمند نیز در حال صحبت با همه بود و پسرک مدت دو ساعت منتظر ماند تا نوبت گفتگویش با آن مرد فرا برسد.
مرد فاضل به دقت به سخنان جوانک و علت مسافرت وی گوش داد، اما به وی گفت در آن لحظه فرصت کافی برای توضیح راز خوشبختی ندارد. لذا از او خواست تا گشت و تفحصی در میان قصر زده و پس از 2 ساعت نزد او بازگردد.
مرد دانشمند در حالی که یک قاشق چایخوری را تحویل جوان میداد و درون آن دو قطره روغن میریخت، به وی گفت:
- در این میان، من از شما خواهشی دارم. همانطور که شما در حال قدم زدن هستید، مراقب باشید تا این قطرههای روغن به زمین نریزند.
جوانک نیز شروع به بالا رفتن از پلههای قصر کرد در حالی که چشمانش را به آن قاشق دوخته بود. در پایان 2 ساعت زمان موعود، به نزد مرد عالِم بازگشت.
مرد فاضل پرسید:
- آیا شما فرشهای ایرانی که در سالن غذاخوری من هستند را دیدید؟
آیا متوجه باغچهء بسیار زیبایی که استاد باغبان ما در طی ده سال آن را ساخته است شدید؟
آیا نسخههای خطی نفیس و زیبای کتابخانهام را دیدید؟
جوانک نیز شرمنده شد و اعتراف کرد که هیچکدام از آنها را رؤیت نکرده است، چرا که تنها نگرانیش این بوده که آن قطرات روغنی که مرد دانشمند به وی سپرده بود، به زمین نریزند.
مرد فاضل گفت:
- پس برگرد و به شناختن شگفتیهای دنیای من مشغول شو. شما نمیتوانید به مردی که با خانهاش آشنا نشدهاید، اعتماد کنید.
جوانک این بار با آرامش بیشتری قاشق مزبور را در دست گرفت و به تماشای تمامی آثار هنری که بر سقف و دیوارهای قصر آویخته بود و دیده میشد، پرداخت. به دیدن باغها، کوههای اطراف، ظرافت گلها و نقطهء اوج و کمال و سلیقهای که هر کدام از آن آثار هنری را در جای خود قرار داده بود، رفت. پس از بازگشت به حضور مرد دانا، به تفصیل شرح جزئیات تمامی چیزهایی که دیده بود پرداخت.
دانشمند پرسید:
- اما آن دو قطرهای که من به تو سپرده بودم چه شدند؟
با نگاه کردن به قاشق در دستش، جوانک متوجه شد که آنها بر زمین ریختهاند.
عالمترین عالمها گفت:
- پس این تنها نصیحتی است که من میتوانم به شما بدهم. راز خوشبختی در رؤیت کردن و تماشای تمامی زیبائیها و شاهکارهای دنیا نهفته است، بدون آنکه آن دو قطره روغن را فراموش کنی.
بخشی از کتاب کیمیاگر- نوشتهء پائولو کوئلیو
خدایا
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
...
دکتر علی شریعتی
مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخن نمیگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان میگفت:
من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه میدارد. او حتماً خواهد آمد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درختان نشست.
فرشتگان چشم به او دوختند، اما گنجشک هیچ نگفت.
و خداوند لب به سخن گشود:
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم و سرپناه بیکسیام. طوفانت آن را از من گرفت.
تنها داراییم همان لانه محقر بود که آن هم......
و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی طنینانداز شد. همه فرشتگان سر به زیر انداختند.
خداوند گفت: ماری در راه لانهات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانهات را واژگون کند. آنگاه تو ار کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خداوند گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از همه دور کردم و آنان ندانسته به دشمنیام برخاستند.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد….


پیشاپیش"عیدتون مبارک"
![]()