|
جمعه 1388/04/26 ( 12:38 PM ) |
یک مرد بازرگان تصمیم میگیرد تا فرزندش را برای فراگیری راز خوشبختی به نزد عالمترین مردان روزگار بفرستد. پسرک جوان چهل روز تمام را در میان بیابانها طی نمود تا در بلندای یک کوه به قصر زیبایی رسید. در آنجا آن فرد فاضلی که پسرک به دنبال آمده بود زندگی میکرد.
اما بجای روبرو شدن با مردی مقدس، قهرمان داستان ما، وقتی که وارد سالن اصلی قصر گردید، با یک تحرک و فعالیت بسیار زیادی مواجه شد. بازرگانان و تجاری بودند که وارد و خارج میشدند، افرادی بودند که آوازخوانان حرف میزدند، یک ارکستر کوچک دیده میشد که در حال نواختن آهنگهای ملایم بود و یک میز بزرگ مملو از خوشمزهترین غذاهای آن منطقه از دنیا دیده میشد. آن مرد فاضل و دانشمند نیز در حال صحبت با همه بود و پسرک مدت دو ساعت منتظر ماند تا نوبت گفتگویش با آن مرد فرا برسد.
مرد فاضل به دقت به سخنان جوانک و علت مسافرت وی گوش داد، اما به وی گفت در آن لحظه فرصت کافی برای توضیح راز خوشبختی ندارد. لذا از او خواست تا گشت و تفحصی در میان قصر زده و پس از 2 ساعت نزد او بازگردد.
مرد دانشمند در حالی که یک قاشق چایخوری را تحویل جوان میداد و درون آن دو قطره روغن میریخت، به وی گفت:
- در این میان، من از شما خواهشی دارم. همانطور که شما در حال قدم زدن هستید، مراقب باشید تا این قطرههای روغن به زمین نریزند.
جوانک نیز شروع به بالا رفتن از پلههای قصر کرد در حالی که چشمانش را به آن قاشق دوخته بود. در پایان 2 ساعت زمان موعود، به نزد مرد عالِم بازگشت.
مرد فاضل پرسید:
- آیا شما فرشهای ایرانی که در سالن غذاخوری من هستند را دیدید؟
آیا متوجه باغچهء بسیار زیبایی که استاد باغبان ما در طی ده سال آن را ساخته است شدید؟
آیا نسخههای خطی نفیس و زیبای کتابخانهام را دیدید؟
جوانک نیز شرمنده شد و اعتراف کرد که هیچکدام از آنها را رؤیت نکرده است، چرا که تنها نگرانیش این بوده که آن قطرات روغنی که مرد دانشمند به وی سپرده بود، به زمین نریزند.
مرد فاضل گفت:
- پس برگرد و به شناختن شگفتیهای دنیای من مشغول شو. شما نمیتوانید به مردی که با خانهاش آشنا نشدهاید، اعتماد کنید.
جوانک این بار با آرامش بیشتری قاشق مزبور را در دست گرفت و به تماشای تمامی آثار هنری که بر سقف و دیوارهای قصر آویخته بود و دیده میشد، پرداخت. به دیدن باغها، کوههای اطراف، ظرافت گلها و نقطهء اوج و کمال و سلیقهای که هر کدام از آن آثار هنری را در جای خود قرار داده بود، رفت. پس از بازگشت به حضور مرد دانا، به تفصیل شرح جزئیات تمامی چیزهایی که دیده بود پرداخت.
دانشمند پرسید:
- اما آن دو قطرهای که من به تو سپرده بودم چه شدند؟
با نگاه کردن به قاشق در دستش، جوانک متوجه شد که آنها بر زمین ریختهاند.
عالمترین عالمها گفت:
- پس این تنها نصیحتی است که من میتوانم به شما بدهم. راز خوشبختی در رؤیت کردن و تماشای تمامی زیبائیها و شاهکارهای دنیا نهفته است، بدون آنکه آن دو قطره روغن را فراموش کنی.
بخشی از کتاب کیمیاگر- نوشتهء پائولو کوئلیو
|
نوشته شده توسط الهه
|


