تبليغاتX
پرواز...
پرواز...
   

از مهمترین راه‌های صرفه‌جویی در زمان، استفاده از تجارب دیگران است. (آنتونی رابینز)

گوش دادن را بیاموز، گاهی اوقات فرصت‌ها بسیار آهسته در می زنند. (جکسون براون)

گرد رفتارهایی که شما را به سمت گناه سوق می‌دهد نگردید. (آنتونی رابینز)

شور و شوق هر مشکلی را به یک فرصت تبدیل می‌کند. (آنتونی رابینز)

سپاسگزار خود باشید؛ آن‌ها یاری دهنده شما هستند. (آنتونی رابینز)

عوام ثروتمندان را محترم می‌شمارند، خواص دانشمندان را. (افلاطون)

قلبی که ایمان داشته باشد، از هیچ انسانی نمی‌ترسد. (باتلر یاتس)

به خاطر اتفاقات آینده نفست را در سینه حبس نکن. (اندرو متئوس)

هیچ‌گاه در راه رسیدن به آرمان‌هایت تسلیم نشو. (جکسون براون)

گمراه‌ترین دشمن هر کس، در درون او آرمیده است. (باتلر یاتس)

بودجه محدود، مشوق تفکرات خلاق است. (جکسون براون)

کاری را که خود می‌توانی، از دوستت نخواه. (باتلر یاتس)

برای ثروتمند شدن باید از کارت لذت ببری. (مارک فیشر)

وقتی بپذیری، دیگر خشمی در کار نیست. (باتلر یاتس)

نباید از اشتباه و زمین خوردن شرم کرد. (مارک فیشر)

از پیر شدن نترس، از رشد نکردن بترس. (باتلر یاتس)

زنهار از مرد دانایی که می‌داند داناست. (باتلر یاتس)

در پی رسیده به هدف باش، نه افتخار. (باتلر یاتس)

هرجا ایستاده‌ای، شادی سبز کن. (باتلر یاتس)

اول پس‌انداز کنید بعد خرج کنید. (آندرو متئوس)

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

یک مرد بازرگان تصمیم می‌گیرد تا فرزندش را برای فراگیری راز خوشبختی به نزد عالمترین مردان روزگار بفرستد. پسرک جوان چهل روز تمام را در میان بیابان‌ها طی نمود تا در بلندای یک کوه به قصر زیبایی رسید. در آنجا آن فرد فاضلی که پسرک به دنبال آمده بود زندگی می‌کرد.

اما بجای روبرو شدن با مردی مقدس، قهرمان داستان ما، وقتی که وارد سالن اصلی قصر گردید، با یک تحرک و فعالیت بسیار زیادی مواجه شد. بازرگانان و تجاری بودند که وارد و خارج می‌شدند، افرادی بودند که آوازخوانان حرف می‌زدند، یک ارکستر کوچک دیده می‌شد که در حال نواختن آهنگ‌های ملایم بود و یک میز بزرگ مملو از خوشمزه‌ترین غذاهای آن منطقه از دنیا دیده می‌شد. آن مرد فاضل و دانشمند نیز در حال صحبت با همه بود و پسرک مدت دو ساعت منتظر ماند تا نوبت گفتگویش با آن مرد فرا برسد.

مرد فاضل به دقت به سخنان جوانک و علت مسافرت وی گوش داد، اما به وی گفت در آن لحظه فرصت کافی برای توضیح راز خوشبختی ندارد. لذا از او خواست تا گشت و تفحصی در میان قصر زده و پس از 2 ساعت نزد او بازگردد.

 مرد دانشمند در حالی که یک قاشق چایخوری را تحویل جوان می‌داد و درون آن دو قطره روغن می‌ریخت، به وی گفت:

-          در این میان، من از شما خواهشی دارم. همانطور که شما در حال قدم زدن هستید، مراقب باشید تا این قطره‌های روغن به زمین نریزند.

 جوانک نیز شروع به بالا رفتن از پله‌های قصر کرد در حالی که چشمانش را به آن قاشق دوخته بود. در پایان 2 ساعت زمان موعود، به نزد مرد عالِم بازگشت.

 مرد فاضل پرسید:

-          آیا شما فرشهای ایرانی که در سالن غذاخوری من هستند را دیدید؟
آیا متوجه باغچهء بسیار زیبایی که استاد باغبان ما در طی ده سال آن را ساخته است شدید؟
آیا نسخه‌های خطی نفیس و زیبای کتابخانه‌ام را دیدید؟

 جوانک نیز شرمنده شد و اعتراف کرد که هیچکدام از آن‌ها را رؤیت نکرده است، چرا که تنها نگرانیش این بوده که آن قطرات روغنی که مرد دانشمند به وی سپرده بود، به زمین نریزند.

 مرد فاضل گفت:

-          پس برگرد و به شناختن شگفتی‌های دنیای من مشغول شو. شما نمی‌توانید به مردی که با خانه‌اش آشنا نشده‌اید، اعتماد کنید.

 جوانک این بار با آرامش بیشتری قاشق مزبور را در دست گرفت و به تماشای تمامی آثار هنری که بر سقف و دیوارهای قصر آویخته بود و دیده می‌شد، پرداخت. به دیدن باغها، کوههای اطراف، ظرافت گلها و نقطهء اوج و کمال و سلیقه‌ای که هر کدام از آن آثار هنری را در جای خود قرار داده بود، رفت. پس از بازگشت به حضور مرد دانا، به تفصیل شرح جزئیات تمامی چیزهایی که دیده بود پرداخت.

 دانشمند پرسید:

-          اما آن دو قطره‌ای که من به تو سپرده بودم چه شدند؟

با نگاه کردن به قاشق در دستش، جوانک متوجه شد که آنها بر زمین ریخته‌اند.

 عالمترین عالم‌ها گفت:

-          پس این تنها نصیحتی است که من می‌توانم به شما بدهم. راز خوشبختی در رؤیت کردن و تماشای تمامی زیبائیها و شاهکارهای دنیا نهفته است، بدون آن‌که آن دو قطره روغن را فراموش کنی.

 

بخشی از کتاب کیمیاگر- نوشتهء پائولو کوئلیو

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

خدایا

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

...

دکتر علی شریعتی

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

مدت‌ها بود که گنجشک با خدا هیچ سخن نمی‌گفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان می‌گفت:

من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. او حتماً خواهد آمد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درختان نشست.

فرشتگان چشم به او دوختند، اما گنجشک هیچ نگفت.

و خداوند لب به سخن گشود:

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم و سرپناه بی‌کسی‌ام. طوفانت آن را از من گرفت.

تنها داراییم همان لانه محقر بود که آن هم......

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی طنین‌انداز شد. همه فرشتگان سر به زیر انداختند.

خداوند گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آن‌‌گاه تو ار کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خداوند گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از همه دور کردم و آنان ندانسته به دشمنی‌ام برخاستند.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد….

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

اگر سفر نکنی،

اگر چیزی نخواهی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از راه تکراری بروی،

اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

از چیز هایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی،

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی.

 

اگر هنگامیکه با شغلت،

با عشقت شاد نیستی،

آنرا عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن.

امروز کاری کن.

امروز مخاطره کن.

نگذار که به آرامی بمیری.

 

شادی را فراموش نکن.

و امروز باز هم زندگی کن.

امروز...

 

          "پابلو نرودا"

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پرنده ای که که تنها یک بار در عمرش می خواند، اما زیباتر از همه موجودات روی زمین. این پرنده از اولین لحظه ای که لانه ی خود را ترک می کند، به دنبال یک بوته ی خار می گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده، آرام نمی یابد. خود را به شاخه های وحشی می فشارد و در حالی که جان می دهد، آوازی می خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبای صوت سبقت می گیرد. آوازی خارق العاده که بهای آن زندگی است....

اما تمامی دنیا به سکوت می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد...

زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد....

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

آدمی دو قلب دارد

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است، همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد...می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند، نه می سوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری، او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی، او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد، نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی، نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند....

                     

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

اين متن زيبا رو يكي از دوستان عزيز با اسم diyego deltore  برام فرستاده و من هم اين متن رو تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم ازش لذت ببريد...

 

 

يکي بود يکي نبود چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد.

 

شمع اول گفت:" من صلح و آرامش هستم, اما هيچ کسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد.من باور دارم که به زودي مي ميرم. . ."

 

سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

 

شمع دوم گفت:" من ايمان هستم, براي بيشتر آدم ها ديگر در زندگي ضروري نيستم, پس دليلي وجود ندارد که روشن بمانم. . . "

 

سپس با وزش نسيم ملايمي خاموش شد.

 

شمع سوم با ناراحتي گفت:" من عشق هستم, ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم.

انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند. آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند. . ."

 

طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.

 

ناگهان. . .

کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد.

"چرا شما خاموش شده ايد, شما قاعدتاَ بايد تا آخر روشن بمانيد"

سپس شروع به گريه کرد.

آنگاه شمع چهارم گفت:

"نگران نباش تا زماني که من وجود دارم, ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم.

 

                                                     من اميد هستم!

 

با چشماني که از اشک شوق مي درخشيد, کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.

 

                                            

                                                                                   نور اميد هرگز از زندگيتان خاموش مباد!

 

 

                                          

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: «زمان، کلمات و موفقیت ها...»

سه چیز نباید هیچ گاه از دست بروند: «آرامش، امید و صداقت...»

سه چیز هیچ گاه د ر زندگی قطعی نیستند: «رویاها، موفقیت ها و شانس..»

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: «عشق، اعتماد به نفس و دوستان..»


 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

Life without love is nonsense and goodness without love is impossible!

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن است!

 

When you have nothing left but love, then for the first time you become aware that love is enough.

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید، آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافی است.

 

The language of friendship is not words, but meaning.

"Henry David Thoreau"

زبان دوستی واژه نیست،معناست.

 

To hear the whispered voice of another's heart and understand unspoken words are talents of those lucky few-people who are precious to the world.

"Theresa Ann Hunt"

زمزمه های دل دیگری را شنیدن و سخنان بی کلام آن را دریافتن، تنها استعداد

انسان های اندک و خوشبختی است که برای جهان بسیار عزیزند.

 

Loving-kindness is greater than low's and the charities of life are more than all ceremonies…."The Talmud"

مهرباني از سر عشق والاتر از قانون است و انفاق هاي زندگي فزون بر هر چه مراسم است به سنت...

 

After the verb "to love", "to help" is the most beautiful verb in the world…"Countess Bertha Von Suttner"

بعد از کلمه ی دوست داشتن، کلمه ی کمک کردن زیباترین کلمه در دنیا است.

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش در آمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شود و آن را بردارد.  در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي در آورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زدهء اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد.
يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند حالا مي تواند لنگهء ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

اولین کسی باش که می خندد. وقتی دلیلی برای خندیدن نمی بینی، همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.

اولین کسی باش که می بخشد، افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار.

اولین کسی باش که کاری را انجام می دهد. هر چه زودتر اقدام کنی، کارهای بیشتری می توانی انجام دهی.

اولین کسی باش که تشکر می کند، برخورد حق شناسانه، زندگیت را مملو از خوشبختی می کند.

 اولین کسی باش که با موقعیت های جدید و متفاوت وفق می یابد. وقتی تغییرات را می پذیری، کارهایت را با علاقه بیشتر انجام می دهی.

دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین. بلکه اولین کسی باش که به جلو حرکت می کند و تنها کسی باش که سبب این حرکت می شود.
                                                                                                                                         رالف مارستون  

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

جنگ عليه مسائل خاصي كه با گذر زمان حل مي‌شود، فقط نيروي شما را به هدر مي‌دهد. يك داستان چيني بسيار كوتاه، اين موضوع را به تصوير مي‌كشد:

ناگهان در ميان دشتي،  باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه مي‌دويدند، بجز مردي كه همان طور آرام به راه‌خود ادامه مي‌داد.

كسي پرسيد: "چرا نمي‌دوي؟"

مرد پاسخ داد: "چون جلو من هم باران مي‌بارد!"

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   
 

فقدان بال هيچگاه دليل موجهي براي پرواز نکردن نيست...

 چرا که:

  هستند بالهايي که هيچگاه گشوده نمي شوند....!!!

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود .نوبت به او رسيد. از او پرسيدند: "دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟"

 گفت: "ميخواهم به ديگران ياد بدهم."

 پذيرفته شد.

چشمانش را بست. باز کرد؛ ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت:

"حتما اشتباهي رخ داده!!! من که اين را نخواسته بودم"!!!!

سالها گذشت. روزي داغي ارّه را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت:

"و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره ی خود را از زندگي نگرفتم."

 با فريادي غمبار سقوط کرد...

 با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود…!!!

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است...لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی...پرهایش را بزن...خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...

 

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه ی پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد، سيب زمينی بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند. در کيسه ی بعضی ها دو، سه و بعضی پنج سيب زمينی بود.

معلم به بچه ها گفت که تا يک هفته هر کجا می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی سيب زمينی های گنديده، به علاوه، آن هايی که سيب زمينی بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها بالاخره راحت شدند!

معلم از بچه ها پرسيد:" از اينکه يک هفته سيب زمينی های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟" بچه ها از اينکه مجبور بودند، سيب زمينی های بدبو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی چنين توضيح داد:" اين درست شبيه وضعيتی است که شما کينه ی آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود می بريد! بوی بد کينه و نفرت، قلب آدمها را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنيد. حالا که شما بوی بد سيب زمينی ها را فقط برای يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد، پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟؟؟"

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد! خداوند پذيرفت...او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند؛ همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته ی قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود! به طوری که نمی توانستند قاشقها را به دهانشان برسانند...!!! عذاب آنها وحشتناک بود!!!

آنگاه خداوند گفت:" اکنون بهشت را به تو نشان می دهم."

او به اتاق ديگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد...

ديگ غذا...

جمعی از مردم...

همان قاشقهای دسته بلند...

ولی در آنجا همه شاد و سير بودند!!!

آن مرد گفت:" نمی فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بدبختند با آنکه همه چيزشان يکسان است؟؟؟!!!"

خداوند تبسمی کرد و گفت:" خيلی ساده است! در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند؛ هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد، چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد...."

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:" اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."

پرنده گفت:" من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم!"

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:" راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت:" نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطاتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست، شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:" غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:" یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد...آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

 

                          


 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود، فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود! او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

" عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم

                                                                با عشق: خدا"

امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود! در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من که چیزی برای پذیرایی ندارم!"

پس نگاهی به کیف پولش انداخت...او فقط پنج دلار و چهل سنت داشت؛ با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد. برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتند:"خانم...ما خانه و پولی نداریم...بسیار سردمان است...و...گرسنه هستیم...آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟..."

امیلی جواب داد:" متأسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام..." مرد گفت:" بسیار خوب خانم...متشکرم..." و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند، همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را درقلبش احساس کرد، به سرعت به دنبال آنها دوید..."آقا؟ خانم؟ خواهش می کنم صبر کنید..." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت...مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد...

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد، چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت...

همانطور که در را باز می کرد پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

"امیلی عزیز!

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

                                           با عشق: خدا"

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر  عميق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست، شما به زودی خواهيد مرد . 
دو قورباغه، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند.  اما قورباغه های دیگر، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.  سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
قورباغه ی دیگر اما با تمام  توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از  گودال خارج شد. وقتی بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :

-"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" 

معلوم  شد که قورباغه ناشنواست! در واقع، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند  ....

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ  به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد.
روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به  دیوار کوبيد. 

طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعداد ميخهای کوبيده شده به دیوار کمتر می شد. 

او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر  از کوبيدن ميخها بر دیوار است... 

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند یکی از ميخها را از دیوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را از دیوار بيرون آورده است.

 پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :

-"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن...

 دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود.

 وقتی تو در هنگام عصبانيت حرفهای بدی می زنی،  آن حرفها هم همچين آثاری به جای می گذارند. 

تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون  آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم  سر جایش است. 
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است..."

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد .  

اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رسانی از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.


اما روزي كه برای جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه   اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي  آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست  رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد:  "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز  بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد  از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته  ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در  اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
ما متوجه علايمي كه با دود مي  دادي شديم."
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي  ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد  و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.

پس به  ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت  و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن  علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي  خواند...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد،  تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج  بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را  در دفتر كارش پذيرفت. 

حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در  تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران  را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه  همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست  آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه  فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد. 

شيطان رو به  خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر  وقت داشتيد، پولش را بدهيد." 

يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو  شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما  خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش  را بفهمد. 

شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين  است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب  توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب  باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان  " شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر  فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند." ...
"پائولو كوييلو"

 

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با  تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش  مدام بيشتر مي‌شد

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده  بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب  است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي  بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با  وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." 

آهنگر  بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده  بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما  نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و  سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود

          "-
در اين كارگاه  فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني  چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي  جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي،  سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به  آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه  مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و  تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين  تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين  كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم  دست بيابم. يك بار كافي نيست." 

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري  آتش روشن كرد و ادامه داد:

  "-
گاهي فولادي كه به  دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات  پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از  اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." 

باز مكث  كرد و بعد ادامه داد:

 "-
مي‌دانم كه خدا دارد مرا در  آتش رنج فرو مي‌بردضربات پتكي را كه بر زندگي من  وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار  فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي  كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا  شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي  كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده،  اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."...

                                                                                                                    

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را کنار پنجره برد و پرسید:" پشت پنجره چه می بینی؟"

-" آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:" در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."

-" خودم را می بینم!"

-" دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی آولیه ساخته شده اند، شیشه! اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند؛ اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشمهایت  برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

نقاشي چيره دست شروع به كشيدن تابلويي از طبيعت كرد و  بعد از تمام شدن كار عقب تر ايستاد و با تحسين  به تابلوي نقاشي نگريست.
از خورشيد تابلو گرما گرفت و در كوهش
 ابهت را جستجو كرد.

چنان به تابلو خيره شده بود كه فكر  نميكرد در اين دنيا كسي ديگر در اطرافش مشغول تماشا باشد.

در همين اثنا فرشته اي از سوي خداوند عالم با تلنگري مهربانانه  توجه نقاش را به سوي خود جلب كرد و به او گفت: «با ترسيم يك تابلو كوچك كه هيچ جان و بقايي ندارد،چنان  به وجد آمده اي كه از شكر نعمات اصلي آن غافل  شدي. اگر خداوند اين كوه و خورشيد و دريا و تمامي طبيعت را براي تو خلق نميكرد تو چه ميخواستي بكشي و لذت ببري؟ اينقدر از تابلوي بي جان خود لذت برده اي كه از تابلوي حقيقي نعمتهاي خدا غافل مانده اي. »
نقاش مدتي به حرفهاي فرشته
 فكر كرد و سپس به پيشگاه احديت سر تعظيم فرود آورد  و تمام عمر علاوه بر كشيدن نقاشي هاي زيباتر، لحظه اي از  تسبيح آن ذات ابدي دست برنداشت.

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

سیب گاز زده ای چرخ زنان در آب پیش میرفت. کرم سفید  رنگی خود را به سیب چسبانده بود.

سیب چرخی خورد و به میدانگاه  دهکده رسید. دخترک سیب را دید. سیب در سراشیبی افتاد و سرعت گرفت. دخترک  کنار پل چوبی منتظر سیب شد. پرنده معطل نکرد و به سوی  سیب هجوم آورد. دخترک جیغی کشید. کرم در میان نوک پرنده دست و  پا میزد. دخترک گازی به سیب زد و پرواز پرنده را در  آسمان نگاه کرد...

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   
در نگاه کسانيکه پرواز را نمی فهمند هرچه بيشتر اوج بگيری کوچکتر می شوی


 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیئت مار به او نزدیک شد و گفت  :  این سیب را بخور  .

حوا آن گونه که خدا به او  دستور داده بود ، سر باز زد

مار اصرار کرد . این  سیب را بخور . باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی  .

حوا گفت :  احتیاجی نیست . او کسی را غیر من  ندارد.

مار قهقهه زد و گفت البته که دارد .

چون حوا حرف  مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه  ای برد که چشمه ای در آنجا بود . 

مار گفت  :  او این پایین است . آدم او را اینجا مخفی  کرده است . 

حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی  را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار  تعارف کرده بود ، خورد . !

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و گفت:« پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيری، ميتونی با دخترم ازدواج کنی!»
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوی که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.

فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناری دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگی و درندگی نديده بود. با سُم به زمين می کوبيد، خرخر ميکرد و وقتی او رو ديد، آب دهانش جاری شد.

« گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه!» به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوی بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک می شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پريد.

دستش رو دراز کرد...

اما ...

گاو دم نداشت!...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به  سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.

دو نجات  يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند ،
با خود گفتند بهتر است از خدا  كمك بخواهيم.
دست به دعا شدند.
براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر  مستجاب مي شود هر کدام به گوشه اي از جزيره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.
فردا ،  مرد اول ،  درختي يافت و ميوه اي بر آن ، آن را خورد.
سرزمين  مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد ،  مرد اول از خدا  همسر و همدم خواست .

فردا كشتي ديگري غرق شد ،  زني نجات يافت و  به مرد رسيد.
در سمت ديگر ،  مرد دوم هيچكس  را نداشت.
 
مرد  اول از خدا خانه ،  لباس و غذاي بيشتري خواست ، 

فردا ،  به صورتي  معجزه وار ،  تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.
مرد دوم هنوز هيچ  نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش  را با خود ببرد.
فردا كشتي اي آمد و در سمت او  لنگر انداخت .

مرد خواست بدون مرد دوم ،  به همراه همسرش از جزيره برود.
پيش  خود گفت ،  مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد ،  چرا  كه به درخواستهاي او پاسخ داده نشد ؛ پس همين جا بماند بهتر است.

زمان  حركت كشتي ،  ندايي از آسمان پرسيد:
«چرا همسفر خود را در جزيره  رها ميكني ؟»
پاسخ داد:
«اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه مال  خودم است ،  همه را خود درخواست كرده ام. درخواستهاي او كه پذيرفته نشد ،   پس لياقت اين چيزها را ندارد. »

ندا ،  مرد را سرزنش كرد:
«اشتباه مي كنيزماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم ،  اين نعمت ها به تو  رسيد. »
مرد با حيرت پرسيد:
«از تو چه خواست كه بايد مديون او  باشم  ؟»  
- «از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم. »



 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بياموز

 

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

زني هنگام بيرون آمدن از خانه, سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت: -"هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايید تو و چيزي بخوريد. " آنها پرسيدند: -"آيا همسرت در خانه است؟"  زن گفت:" نه ."  آنها گفتند:" پس ما نمي توانيم بياييم . "
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: "برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن . "
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: "ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم." زن پرسيد:" چرا؟" يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: "اسم اين ثروت است" و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: "اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند."
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت:ـ" چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!"
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: "عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ "
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: "بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟" شوهر به همسرش گفت: "بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن."
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: "آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود."

 در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت:"من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟ "
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند:" اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!  "
                                                    

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   
داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست
از بلند  ترین کوه ها بالا بروداو پس از سال ها آماده سازی
 ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار
کار  را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه  بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما" در بر گرفت
 و  مرد هیچ چیز را نمی دیدهمه چیز سیاه بود
اصلا" دید نداشت  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که  از کوه بالا می رفت 
چند قدم مانده به قله کوه.  پایش لیز خورد ودرحالی که
به سرعت سقوط می کرد از کوه  پرت شد
 در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در
مقابل  چشمانش می دیدواحساس وحشتناک
 مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه اورادرخودمی  گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم
 همه  رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمد.

اکنون فکر می کرد  مرگ چقدر به او نزدیک است
ناگهان احساس کرد که
طناب به دور  کمرش محکم شد 
بدنش میان آسمان وزمین معلق بود وفقط طناب  او را 
نگاه داشته بود در این لحضه سکون برایش 
چاره  ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
« خدایا کمکم کن»

ناگهان صدای  پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:
« از  من چه می خواهی؟»

-ای خدا نجاتم بده !
--واقعا" باور داری که  من می توانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم.
--اگر باور  داری طنابی را که به کمرت 
بسته ای پاره کن?

یک لحظه  سکوت ...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه  نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد 
یخ زده مرده  پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود وبا
دست هایش محکم طناب  را گرفته بود...
او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
وشما؟ چقدر  به طناب تان وابسته اید؟
آیا حاضرید آنرا رها کنید؟
در مورد خداوند  هرگز یک چیز را فراموش نکنید
هرگز نباید بگویید او شما را  فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است
«هرگز فکر نکنید که او مراقب شما  نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
با دست راست  خود نگه داشته است.»
 
| نوشته شده توسط الهه