تبليغاتX
پرواز...
پرواز...
   

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود...ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش يک جنگجوی سامورايی به هم خورد :« پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورايی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورايی از اينکه می ديد راهب بی توجه به شمشيرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورايی با اين حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« اين هم نشانه بهشت!»

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش در آمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شود و آن را بردارد.  در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي در آورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زدهء اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد.
يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند حالا مي تواند لنگهء ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

جنگ عليه مسائل خاصي كه با گذر زمان حل مي‌شود، فقط نيروي شما را به هدر مي‌دهد. يك داستان چيني بسيار كوتاه، اين موضوع را به تصوير مي‌كشد:

ناگهان در ميان دشتي،  باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه مي‌دويدند، بجز مردي كه همان طور آرام به راه‌خود ادامه مي‌داد.

كسي پرسيد: "چرا نمي‌دوي؟"

مرد پاسخ داد: "چون جلو من هم باران مي‌بارد!"

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود .نوبت به او رسيد. از او پرسيدند: "دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟"

 گفت: "ميخواهم به ديگران ياد بدهم."

 پذيرفته شد.

چشمانش را بست. باز کرد؛ ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت:

"حتما اشتباهي رخ داده!!! من که اين را نخواسته بودم"!!!!

سالها گذشت. روزي داغي ارّه را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت:

"و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره ی خود را از زندگي نگرفتم."

 با فريادي غمبار سقوط کرد...

 با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود…!!!

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه ی پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد، سيب زمينی بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند. در کيسه ی بعضی ها دو، سه و بعضی پنج سيب زمينی بود.

معلم به بچه ها گفت که تا يک هفته هر کجا می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی سيب زمينی های گنديده، به علاوه، آن هايی که سيب زمينی بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها بالاخره راحت شدند!

معلم از بچه ها پرسيد:" از اينکه يک هفته سيب زمينی های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟" بچه ها از اينکه مجبور بودند، سيب زمينی های بدبو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی چنين توضيح داد:" اين درست شبيه وضعيتی است که شما کينه ی آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود می بريد! بوی بد کينه و نفرت، قلب آدمها را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنيد. حالا که شما بوی بد سيب زمينی ها را فقط برای يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد، پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟؟؟"

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد! خداوند پذيرفت...او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند؛ همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته ی قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود! به طوری که نمی توانستند قاشقها را به دهانشان برسانند...!!! عذاب آنها وحشتناک بود!!!

آنگاه خداوند گفت:" اکنون بهشت را به تو نشان می دهم."

او به اتاق ديگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد...

ديگ غذا...

جمعی از مردم...

همان قاشقهای دسته بلند...

ولی در آنجا همه شاد و سير بودند!!!

آن مرد گفت:" نمی فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بدبختند با آنکه همه چيزشان يکسان است؟؟؟!!!"

خداوند تبسمی کرد و گفت:" خيلی ساده است! در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند؛ هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد، چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد...."

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:" اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."

پرنده گفت:" من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم!"

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:" راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت:" نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطاتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست، شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:" غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:" یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد...آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

 

                          


 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود، فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود! او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

" عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم

                                                                با عشق: خدا"

امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود! در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من که چیزی برای پذیرایی ندارم!"

پس نگاهی به کیف پولش انداخت...او فقط پنج دلار و چهل سنت داشت؛ با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد. برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتند:"خانم...ما خانه و پولی نداریم...بسیار سردمان است...و...گرسنه هستیم...آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟..."

امیلی جواب داد:" متأسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام..." مرد گفت:" بسیار خوب خانم...متشکرم..." و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند، همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را درقلبش احساس کرد، به سرعت به دنبال آنها دوید..."آقا؟ خانم؟ خواهش می کنم صبر کنید..." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت...مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد...

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد، چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت...

همانطور که در را باز می کرد پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

"امیلی عزیز!

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

                                           با عشق: خدا"

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر  عميق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست، شما به زودی خواهيد مرد . 
دو قورباغه، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند.  اما قورباغه های دیگر، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.  سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
قورباغه ی دیگر اما با تمام  توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از  گودال خارج شد. وقتی بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :

-"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" 

معلوم  شد که قورباغه ناشنواست! در واقع، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند  ....

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ  به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد.
روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به  دیوار کوبيد. 

طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعداد ميخهای کوبيده شده به دیوار کمتر می شد. 

او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر  از کوبيدن ميخها بر دیوار است... 

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند یکی از ميخها را از دیوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را از دیوار بيرون آورده است.

 پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :

-"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن...

 دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود.

 وقتی تو در هنگام عصبانيت حرفهای بدی می زنی،  آن حرفها هم همچين آثاری به جای می گذارند. 

تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون  آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم  سر جایش است. 
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است..."

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد .  

اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رسانی از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.


اما روزي كه برای جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه   اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي  آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست  رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد:  "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز  بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد  از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته  ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در  اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
ما متوجه علايمي كه با دود مي  دادي شديم."
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي  ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد  و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.

پس به  ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت  و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن  علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي  خواند...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد،  تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج  بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را  در دفتر كارش پذيرفت. 

حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در  تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران  را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه  همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست  آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه  فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد. 

شيطان رو به  خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر  وقت داشتيد، پولش را بدهيد." 

يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو  شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما  خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش  را بفهمد. 

شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين  است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب  توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب  باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان  " شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر  فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند." ...
"پائولو كوييلو"

 

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با  تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش  مدام بيشتر مي‌شد

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده  بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب  است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي  بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با  وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." 

آهنگر  بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده  بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما  نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و  سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود

          "-
در اين كارگاه  فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني  چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي  جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي،  سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به  آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه  مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و  تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين  تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين  كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم  دست بيابم. يك بار كافي نيست." 

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري  آتش روشن كرد و ادامه داد:

  "-
گاهي فولادي كه به  دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات  پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از  اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." 

باز مكث  كرد و بعد ادامه داد:

 "-
مي‌دانم كه خدا دارد مرا در  آتش رنج فرو مي‌بردضربات پتكي را كه بر زندگي من  وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار  فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي  كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا  شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي  كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده،  اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."...

                                                                                                                    

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را کنار پنجره برد و پرسید:" پشت پنجره چه می بینی؟"

-" آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:" در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."

-" خودم را می بینم!"

-" دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی آولیه ساخته شده اند، شیشه! اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند؛ اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشمهایت  برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

نقاشي چيره دست شروع به كشيدن تابلويي از طبيعت كرد و  بعد از تمام شدن كار عقب تر ايستاد و با تحسين  به تابلوي نقاشي نگريست.
از خورشيد تابلو گرما گرفت و در كوهش
 ابهت را جستجو كرد.

چنان به تابلو خيره شده بود كه فكر  نميكرد در اين دنيا كسي ديگر در اطرافش مشغول تماشا باشد.

در همين اثنا فرشته اي از سوي خداوند عالم با تلنگري مهربانانه  توجه نقاش را به سوي خود جلب كرد و به او گفت: «با ترسيم يك تابلو كوچك كه هيچ جان و بقايي ندارد،چنان  به وجد آمده اي كه از شكر نعمات اصلي آن غافل  شدي. اگر خداوند اين كوه و خورشيد و دريا و تمامي طبيعت را براي تو خلق نميكرد تو چه ميخواستي بكشي و لذت ببري؟ اينقدر از تابلوي بي جان خود لذت برده اي كه از تابلوي حقيقي نعمتهاي خدا غافل مانده اي. »
نقاش مدتي به حرفهاي فرشته
 فكر كرد و سپس به پيشگاه احديت سر تعظيم فرود آورد  و تمام عمر علاوه بر كشيدن نقاشي هاي زيباتر، لحظه اي از  تسبيح آن ذات ابدي دست برنداشت.

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

سیب گاز زده ای چرخ زنان در آب پیش میرفت. کرم سفید  رنگی خود را به سیب چسبانده بود.

سیب چرخی خورد و به میدانگاه  دهکده رسید. دخترک سیب را دید. سیب در سراشیبی افتاد و سرعت گرفت. دخترک  کنار پل چوبی منتظر سیب شد. پرنده معطل نکرد و به سوی  سیب هجوم آورد. دخترک جیغی کشید. کرم در میان نوک پرنده دست و  پا میزد. دخترک گازی به سیب زد و پرواز پرنده را در  آسمان نگاه کرد...

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیئت مار به او نزدیک شد و گفت  :  این سیب را بخور  .

حوا آن گونه که خدا به او  دستور داده بود ، سر باز زد

مار اصرار کرد . این  سیب را بخور . باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی  .

حوا گفت :  احتیاجی نیست . او کسی را غیر من  ندارد.

مار قهقهه زد و گفت البته که دارد .

چون حوا حرف  مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه  ای برد که چشمه ای در آنجا بود . 

مار گفت  :  او این پایین است . آدم او را اینجا مخفی  کرده است . 

حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی  را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار  تعارف کرده بود ، خورد . !

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و گفت:« پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيری، ميتونی با دخترم ازدواج کنی!»
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوی که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.

فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناری دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگی و درندگی نديده بود. با سُم به زمين می کوبيد، خرخر ميکرد و وقتی او رو ديد، آب دهانش جاری شد.

« گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه!» به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوی بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک می شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پريد.

دستش رو دراز کرد...

اما ...

گاو دم نداشت!...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به  سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.

دو نجات  يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند ،
با خود گفتند بهتر است از خدا  كمك بخواهيم.
دست به دعا شدند.
براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر  مستجاب مي شود هر کدام به گوشه اي از جزيره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.
فردا ،  مرد اول ،  درختي يافت و ميوه اي بر آن ، آن را خورد.
سرزمين  مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد ،  مرد اول از خدا  همسر و همدم خواست .

فردا كشتي ديگري غرق شد ،  زني نجات يافت و  به مرد رسيد.
در سمت ديگر ،  مرد دوم هيچكس  را نداشت.
 
مرد  اول از خدا خانه ،  لباس و غذاي بيشتري خواست ، 

فردا ،  به صورتي  معجزه وار ،  تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.
مرد دوم هنوز هيچ  نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش  را با خود ببرد.
فردا كشتي اي آمد و در سمت او  لنگر انداخت .

مرد خواست بدون مرد دوم ،  به همراه همسرش از جزيره برود.
پيش  خود گفت ،  مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد ،  چرا  كه به درخواستهاي او پاسخ داده نشد ؛ پس همين جا بماند بهتر است.

زمان  حركت كشتي ،  ندايي از آسمان پرسيد:
«چرا همسفر خود را در جزيره  رها ميكني ؟»
پاسخ داد:
«اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه مال  خودم است ،  همه را خود درخواست كرده ام. درخواستهاي او كه پذيرفته نشد ،   پس لياقت اين چيزها را ندارد. »

ندا ،  مرد را سرزنش كرد:
«اشتباه مي كنيزماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم ،  اين نعمت ها به تو  رسيد. »
مرد با حيرت پرسيد:
«از تو چه خواست كه بايد مديون او  باشم  ؟»  
- «از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم. »



 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

زني هنگام بيرون آمدن از خانه, سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت: -"هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايید تو و چيزي بخوريد. " آنها پرسيدند: -"آيا همسرت در خانه است؟"  زن گفت:" نه ."  آنها گفتند:" پس ما نمي توانيم بياييم . "
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: "برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن . "
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: "ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم." زن پرسيد:" چرا؟" يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: "اسم اين ثروت است" و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: "اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند."
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت:ـ" چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!"
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: "عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ "
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: "بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟" شوهر به همسرش گفت: "بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن."
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: "آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود."

 در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت:"من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟ "
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند:" اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!  "
                                                    

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   
داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست
از بلند  ترین کوه ها بالا بروداو پس از سال ها آماده سازی
 ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار
کار  را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه  بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما" در بر گرفت
 و  مرد هیچ چیز را نمی دیدهمه چیز سیاه بود
اصلا" دید نداشت  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که  از کوه بالا می رفت 
چند قدم مانده به قله کوه.  پایش لیز خورد ودرحالی که
به سرعت سقوط می کرد از کوه  پرت شد
 در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در
مقابل  چشمانش می دیدواحساس وحشتناک
 مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه اورادرخودمی  گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم
 همه  رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمد.

اکنون فکر می کرد  مرگ چقدر به او نزدیک است
ناگهان احساس کرد که
طناب به دور  کمرش محکم شد 
بدنش میان آسمان وزمین معلق بود وفقط طناب  او را 
نگاه داشته بود در این لحضه سکون برایش 
چاره  ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
« خدایا کمکم کن»

ناگهان صدای  پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:
« از  من چه می خواهی؟»

-ای خدا نجاتم بده !
--واقعا" باور داری که  من می توانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم.
--اگر باور  داری طنابی را که به کمرت 
بسته ای پاره کن?

یک لحظه  سکوت ...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه  نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد 
یخ زده مرده  پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود وبا
دست هایش محکم طناب  را گرفته بود...
او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
وشما؟ چقدر  به طناب تان وابسته اید؟
آیا حاضرید آنرا رها کنید؟
در مورد خداوند  هرگز یک چیز را فراموش نکنید
هرگز نباید بگویید او شما را  فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است
«هرگز فکر نکنید که او مراقب شما  نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
با دست راست  خود نگه داشته است.»
 
| نوشته شده توسط الهه