تبليغاتX
پرواز...
پرواز...
   

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های  غلط ، زنگ می زند ،‏  آن وقت
من اشتباه می كنم و  او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می  گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا  به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش  به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار  خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره  می كرد . 
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی  كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

 

غمي در سينه ي دريا نهفته ست                                         كه مي خواهد بر افشاند به ساحل

چو مي بيند كه ساحل ژرف خفته ست                                  نگه مي دارد آن را باز در دل

*

به جان ساحل آشفته، اما                                                   غمي ديگر در دوزخ گشوده ست

شفا مي خواهد از آغوش دريا                                              ولي چون مرده بر جاي اوفتده ست

*

كنار هم دو سرگردان؛ دو غمناك                                            خبر از درد يكديگر ندارند

يكي را آرزو آب و يكي خاك                                                   دريغا عشق را باور ندارند

 

                                                                                                   "محمود كيانوش"

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد؟

آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد؟

 

صد کوه اگر غم داری و یک جو اگر شادی

این را نگهدارش،

و آن را به قعر دره بسپارش...

 

شعر زیبا و پر محتوایی از فریدون مشیری....(حتما  رو ادامه مطلب کلیک کنید)

 
| نوشته شده توسط الهه |ادامه مطلب ...
 
   

زندگی بال و پر شاپرکی ست 
که قشنگ است 
                    
ولی
عمر زیبائی او کوتاه است .........

 

  

                 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

از که باید پرسید که چرا عشق معما شده است
روزگاری این عشق به ده کوچک ما یک جهان معنا داشت

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت طولي نكشد ، تو نيز خاموش شوی

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

زانچه می گفت زیر لب، شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند، شود مرهم برای دلبرش

آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت، بسی کوه و بیابان را

بسی دریای سوزان را، به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها، تشکر از خدا می کرد

پس از چندی، هوا چون کوره آتش در زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:" اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست، به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من...

برای دلبرم هرگز دوایی نیست...

و از این گل که جایی نیست...."

خودش هم تشنه بود اما، نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم،

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه...

روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت...

نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت...

ز هم بشکافت

اما آه

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم؟؟؟

به جای آب

خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد

"بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل..."

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

زير يک سنگ سياه ، دونه ای زد جوونه

سر درآورد از تو خاک ، آسمون رو ببينه

سايه ی سياه سنگ ، افتاده بود رو تنش

سردی پيکر سنگ ، مونده بود رو بدنش

خسته شد نشست رو خاک ، اون جوونه ی قشنگ

نتونست بياد بيرون ، از زير سينه ی سنگ

گفت که زير سنگ سخت ، من غريب و اسيرم

زير اين حجم کبود ، جون ميدم من ميميرم

سنگه تا حرف رو شنيد ، دل سنگی اش شکست

گفت که با اين همه درد ، نميشه اينجا نشست

لب پرتگاه جنون ، لغزيد و افتاد تو رود

چشمهای جوونه ديد ، آفتاب و هرچی که بود

چه قشنگه کار سنگ ، تو سکوت شعر من

رسيدن به اوج عشق ، قصه ی سقوط سنگ

يکی هست که ميگذره از خودش ، ببين چه سخت

سنگه افتاد ته رود ، تا جوونه شد درخت

 

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

مهتاب را ديدم!

              چراغي به دستش بود


بر تخته سياهِ كلاسِ عشق مي
نوشت:

                               "گناه من چيست كه آرزوي روي تو را دارم ؟
"

و گريان


       بر
دروازه تنهايي به دار آويخته شد...

و سالهاست كه ستارگان بر مزارش شمع روشن
مي كنند

 

                                                                    آري او مُرد ...

خورشيد را ديدم
!

             مغرور از خود


                   در پی عُصاره جاونداني ز كلاسِ عشق بيرون شد


هنوز هم مي بينمش
!

                     عُصاره اش را يافت


     اما...

              او تنهاست...

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

                             "پنج وارونه چه معنی دارد؟"

 

 خواهر کوچکم از من پرسید

 

 من به او خندیدم

 

 کمی آزرده و حیرت زده گفت:

 "روی دیوار و درختان دیدم"

 باز هم خندیدم

گفت: "دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد."

 آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

"بعدها

وقتی باریدن بی وقفه درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد"

رفت و سیبی آورد

نصف کردیم

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:

"نکند یعنی همین نیمه ی سیب"

تن آن نیمه تن خواهش بود

گاز زد.

خنده لبهای خدا را دیدم

خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم

 
| نوشته شده توسط الهه
 
   

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم  شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از  جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 در نهانخانه ي جانم گل  ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پیچید

 
يادم آيد  كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در  آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز  جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و  شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فروریخته بر آب
شاخه  ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه  دلداده به آوار شباهنگ


يادم آيد تو به من گفتي از اين  عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه  ي عشق گذران است 
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران  است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از  اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم،سفر از  پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو  پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي،من  نه رميدم،نه گسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا  به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از  عشق ندانم،نتوانم،نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد  و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد  كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم ،نه  گسستم،نه رميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نكني  ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي  من از آن گوچه گذشتم

 

"فريدون مشيري"

 

 
| نوشته شده توسط الهه