|
سه شنبه 1387/02/17 ( 12:13 PM ) |
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را کنار پنجره برد و پرسید:" پشت پنجره چه می بینی؟"
-" آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد."
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:" در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."
-" خودم را می بینم!"
-" دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی آولیه ساخته شده اند، شیشه! اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند؛ اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."
|
نوشته شده توسط الهه
|


