|
سه شنبه 1387/02/17 ( 1:47 PM ) |
فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد! خداوند پذيرفت...او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند؛ همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته ی قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود! به طوری که نمی توانستند قاشقها را به دهانشان برسانند...!!! عذاب آنها وحشتناک بود!!!
آنگاه خداوند گفت:" اکنون بهشت را به تو نشان می دهم."
او به اتاق ديگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد...
ديگ غذا...
جمعی از مردم...
همان قاشقهای دسته بلند...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند!!!
آن مرد گفت:" نمی فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بدبختند با آنکه همه چيزشان يکسان است؟؟؟!!!"
خداوند تبسمی کرد و گفت:" خيلی ساده است! در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند؛ هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد، چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد...."
|
نوشته شده توسط الهه
|


