|
شنبه 1387/02/28 ( 2:13 PM ) |
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود .نوبت به او رسيد. از او پرسيدند: "دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟"
گفت: "ميخواهم به ديگران ياد بدهم."
پذيرفته شد.
چشمانش را بست. باز کرد؛ ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت:
"حتما اشتباهي رخ داده!!! من که اين را نخواسته بودم"!!!!
سالها گذشت. روزي داغي ارّه را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت:
"و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره ی خود را از زندگي نگرفتم."
با فريادي غمبار سقوط کرد...
با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود…!!!
|
نوشته شده توسط الهه
|


