|
جمعه 1388/03/08 ( 0:14 AM ) |
مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخن نمیگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان میگفت:
من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه میدارد. او حتماً خواهد آمد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درختان نشست.
فرشتگان چشم به او دوختند، اما گنجشک هیچ نگفت.
و خداوند لب به سخن گشود:
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم و سرپناه بیکسیام. طوفانت آن را از من گرفت.
تنها داراییم همان لانه محقر بود که آن هم......
و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی طنینانداز شد. همه فرشتگان سر به زیر انداختند.
خداوند گفت: ماری در راه لانهات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانهات را واژگون کند. آنگاه تو ار کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خداوند گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از همه دور کردم و آنان ندانسته به دشمنیام برخاستند.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد….
|
نوشته شده توسط الهه
|


