تبليغاتX
پرواز... - گنجشک و خدا
پرواز...
   

مدت‌ها بود که گنجشک با خدا هیچ سخن نمی‌گفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان می‌گفت:

من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. او حتماً خواهد آمد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درختان نشست.

فرشتگان چشم به او دوختند، اما گنجشک هیچ نگفت.

و خداوند لب به سخن گشود:

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم و سرپناه بی‌کسی‌ام. طوفانت آن را از من گرفت.

تنها داراییم همان لانه محقر بود که آن هم......

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی طنین‌انداز شد. همه فرشتگان سر به زیر انداختند.

خداوند گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آن‌‌گاه تو ار کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خداوند گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از همه دور کردم و آنان ندانسته به دشمنی‌ام برخاستند.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد….

 
| نوشته شده توسط الهه